تبليغاتX
برابری - معرفی نظریه های فمینیستی - بخش دوم

محمدکریم آسایش

در بخش نخست به ریشه واژه فمینیسم، ایده رهایی زنان پیش از فمینیسم، 8 مارس، لیبرال فمینیسم و ارائه چهارچوبی کلی از دیدگاه های بنیانگزاران سوسیالیسم علمی و مارکسیست های انقلابی پیرامون مساله زن پرداختیم. در این بخش به معرفی و بررسی مارکسیسم فمینیسم، سوسیال فمینیسم و آنارکوفمینیسم خواهیم پرداخت. اما پیش از آن شرحی از تجدید نظرطلبی در بینش انقلابی مارکسیسم در مساله زن ارائه می شود تا چگونگی زایش انحرافات نظری در نگرش چپ به مساله زنان روشن گردد.
لاسالیسم یکی از آن انحرافات بود که همانند سلف خود، پرودونیسم، با اشتغال زنان مخالف بود. انجمن کارگران آلمان که در سال 1863 توسط لاسال بنیان گذاشته شد،  به مسائل زنان کارکن بی اعتنا بود و آنجا که به آن می پرداخت نظیر قطعنامه ششمین مجمع عمومی انجمن کارگران آلمان در سال 1876 چنین بود :

”اشتغال زنان در کارگاه های صنعت مدرن، یکی از ننگین ترین تعدیات عصر ماست. ننگ آور است، زیرا وضعیت مادی کارگران را نه تنها بهبود نمی بخشد، بل آن را بدتر می کند و ننگ آور است، زیرا نابودی خانواده را به دنبال دارد و این تخریب، زندگی خصوصی آنان را به وضعیت نکبت باری سوق می دهد که در آن آخرین تعلقات مطلوبشان نیز از آنان گرفته می شود. این مساله دلایل بیشتری در مورد رد تلاش های جاری به منظور افزایش هرچه بیشتر بازار برای نیروی کار زنان به دست می دهد. تنها، محو حاکمیت سرمایه می تواند راه چاره را تضمین کند تا از این طریق نهادهای ارگانیک سازنده بتوانند رابطه مزد بگیری را از میان برده و کارگران را به ثمرات کامل کارشان برسانند“

لاسالی ها تنها به بیان چنین مواضع ارتجاعی بسنده نکردند، بلکه دست اندرکار  به راه انداختن ”جنبش کارگری ضد زن“ شدند. آن ها مردان کارگر را تشویق می کردند که در مقابل اشتغال زنان مقاومت کنند. ] البته مواضع لاسالی ها به شدت مورد انتقاد قرار گرفت، مارکس در ”نقد برنامه گوتا“ ،  لوئیز تو پیترز در ”حق زنان برای کار“ و راه اندازی انجمن عمومی زنان آلمان  و موریس مولر در انجمن کارگران آلمان که در سومین کنفرانس، آن را به حمایت از اشتغال زنان و آزادی زنان واداشت[ لاسالی ها در سومین کنفرانس انجمن کارگران که تحت تاثیر دیدگاه های موریس مولر به قطعنامه های حمایت از اشتغال زنان رای داد، چنین مواضع عقب مانده ای را ابراز کردند: ”به هر حال برای آنکه بتوانیم زنان را رها سازیم، ابتدا باید کارگران مرد را به طور کامل رها ساخته باشیم“، ”تنها کافیست که مردان کار کنند و جایگاه زن حفظ حکومت خانگی است.“ با این حال، این برخورد مثبت کنفرانس در سال 1865  به صورت امری منحصر به فرد در می آید و در کنگره 1868 تکرار نمی شود، حتی در سال 1866، بخش آلمانی انجمن بین المللی کارگران ( انترناسیونال اول ) یعنی آیزناخری ها با کپی برداری از دیدگاه و ادبیات لاسالی، طرح مباحثه ای منتشر کرد که در آن چنین عبارت پردازی های تهوع آوری پیرامون مساله کار زنان آمده بود :

”نیاز به فراهم آوردن امکاناتی است که در آن هر مرد بالغ بتواند همسری اختیارکند و خانواده ای تشکیل دهد که موجودیت اش از طریق کار او تضمین شده باشد. در این صورت دیگر از مخلوقات درمانده ای که در تجرد قربانی نومیدی شده و به خود و طبیعت پشت می کنند و با فحشا و تجارت جسم خویش، لکه  ای بر دامن ”تمدن“ می باشند،  اثری نخواهد بود. کار به حق زنان و مادران، در خانه و خانواده بوده و عبارت است از مراقبت از کودکان و نظارت بر تعلیم و تربیت اولیه آنان که به درستی پیش شرط آن این است که زنان و کودکان آموزش کافی داشته باشند. در کنار وظایف سنگین مرد و پدر در زندگی اجتماعی و خانواده، زن و مادر باید مظهر آرامـش و شاعرانه بودن زندگی خانوادگی باشند و به روابط اجتماعی لطف و زیبایی بخشند و تاثیر نجیبانه ای در افزایش لذات بشر از زندگی داشته باشند.“

در تقابل با این دیدگاه، شورای عمومی انترناسیونال پیش نویس بیانیه ای را ارایه داد که چنین بود: ”ما گرایش صنعت مدرن را دایر بر کشاندن کودکان و افراد جوان از هر دو جنس، به درون نیروی کار  تولید اجتماعی، گرایشی مترقی، کامل و مجاز تلقی می کنیم، هر چند شیوه تحقق آن، تحت حاکمیت سرمایه، نفرت انگیز و محکوم است.“ مخالفان کار زنان به وقیحانه ترین بیان ها و استدلال ها به مخالفت با این بیانیه پرداختند: ”جای زن در مطبخ خانگی و میان فرزندانش و آموختن اصول اولیه تربیتی به آنان است. کار زن عظیم است، در صورتی که جای به حقش به او داده شود. اگر ما او را از تاثیرات مضر آسوده داریم، وی رکن دموکراسی و آزادی خواهد بود“ ، ”آری به نفع هر دو جنس است که جایگاه شرافتمندانه ای برای زنان تضمین شود. اگر با سازماندهی منطقی تر جامعه، تشکیل خانواده را برای هر مرد بالغی ممکن گردانیم، فحشا به خودی خود پایان می پذیرد“. کم مانده بود بگویند بهشت زیر پای مادران است. یک گروه فرانسوی برای حفظ موضع موجود در پیش نویس شورای عمومی انترناسیونال چنین پیشنهاد کردند : ”فقدان تعلیم و تربیت ، کار اضافی ، دستمزد کم و شرایط غیر بهداشتی در کارخانه، علل فساد اخلاقی و جسمانی موجود در میان زنان کارگر است  این علل را می توان از میان برداشت و آنچه برای این کار لازم است، تنها سازماندهی بهتر کار، یعنی کار تعاونی است. ما باید تلاش کنیم که کاری که زن را برای حداقل معیشت نیازمند آن است، متناسب با قدرت جسمی وی گردانیم و این بدان معنی نیست که کار را از وی دریغ کنیم.“ سرانجام پیشنهادهای حامی کار زنان در کنگره رای نیاورد. توضیح آنکه شورای عمومی انترناسیونال در کنترل مارکس و انگلس بود.
آیزناخری ها بعدها در دیدگاه خود تجدید نظر کردند و در کنگره عمومی کارگران سوسیالیست آلمان در 1869 در مقابل لاسالی ها قرار گرفتند و از حق رای زنان و از کار زنان حمایت کردند. البته در این کنگره، در مورد حق رای لاسالی ها موفق می شوند و در مورد کار زنان، آیزناخری ها. همچنین آیزناخری ها پیشنهاد دستمزد برابر زنان و مردان را مطرح کردند که پذیرفته نشد. در کنفرانس وحدت احزاب لاسالی و ایزناخ در 1875 هم این مجادله دوباره مطرح شد، گرچه این بار آیزناخری ها نسبتا موفق بوند. این شرح طولانی از مجادله سوسیالیست ها بر سر یکی از مسایل کلیدی زنان یعنی کار زنان بود تا نظریات تجدیدنظرطلبانه ارتجاعی در بینش انقلابی مارکسیسم را به صورت نمونه وار نشان دهد. نمونه های دیگر نیز می توان برشمرد. پل لافارگ که معتقد بود زنان به جای حق اشتغال،  باید خواهان مهدکودک و شرایط مادری بهتر و غذای مدرسه باشند. یا موضع انگلس در ”منشا خانواده ، مالکیت خصوصی و دولت“ که عامل اولیه گذار به تک همسری را ”اشتیاق زن به پاکدامنی ، به ازدواج موقت یا دایم با مردی واحد و یا برای نجات“ بیان کرد. این نگرش ها سبب آن شد که با اینکه نفس کار زن پذیرفته شده بود و حتی مساله حق رای زنان و دستمزد مساوی مورد توافق عام بود اما در سوسیال دموکراسی دیدگاهی شکل بگیرد که از آن می توان تحت عنوان ”فمینیسم حمایتی“ یاد کرد. دیدگاهی که به طرح اصلاحاتی برای محدود کردن کار زنان (اگر چه نه ممنوعیت آن) تحت لوای حمایت از زنان کارگر می پرداخت. در این نگرش کار زنان در کنار کار کودکان نگریسته می شد و برای محدودیت آن چاره اندیشی می گشت، در مقابل دیدگاهی بود که به اصلاح شرایط کار فارغ از نگرش مرد محورانه تاکید می کرد و کار زنان را در کنار کار مردان ارزیابی می کرد و اصلاح کلی شرایط کار برای هر دو جنس را در کنار محدودیت کار کودک طلب می نمود. همچنین دریافت های ارتجاعی  سبب نگرشی در سوسیال دموکراسی شدند که دغدغه جدی اش حفظ سلامت خانوادگی و مبارزه با فحشا بود. سوسیالیستهای اتریشی (ویکتور آدلر و آدلهاید پپ) حق رای زنان (و به طور کلی آزادی زنان) را موکول به حق رای کارگران مرد می کردند. ولادیمیر ایلیچ لنین هم علی رغم دیدگاه های انقلابی اش پیرامون کار زنان، حقوق برابر زنان، نقش زنان در سیاست و دستاوردهای عظیم انقلاب اکتبر در زمینه زنان، در مورد مسایل جنسی و خانواده موضعی محافظه کار و ارتجاعی داشت. وی در نامه به اینس آرماند (از اعضای حزب بولشویک، همراه نزدیک کولنتای و زتکین) چنین می نویسد : ”عشق آزاد یک خواست بورژوایی است و جای آن در نشریه ای که برای کارگران زن نوشته شده، نیست. آزادی در عشق را زن های بورژوازی می خواهند، زیرا آن ها از نتایج جدی یک عشق شانه خالی می نمایند، می خواهند همچون ”مردان جوان“ زندگی نمایند و از داشتن بچه خود را رهایی ببخشند، بتوانند کلاه سر طرف بگذارند، نباید آنگونه که اینس آرماند می نماید ازدواج بدون عشق را در برابر عشق آزاد، عشق آتشین گذاشت. بلکه باید در برابر ازدواج بی عشق، آنچنان که در بورژوازی رسم است، ازدواج پرولتاریایی با عشق را قرار داد.“ همچنین در گفتگو با کلارا زتکین چنین بیان می کند: ”بعضی جوانان درباره ”روابط جنسی“ با تظاهر مدعی تئوری هایی هستند که آنها را ”انقلابی“ و ”کمونیستی“ می خوانند. تئوری هایی که بورژوازی خیلی بیش از آن ها به کار برده است، به کار بستن این تئوری ها اجتماع را مبدل به یک فاحشه خانه خواهد کرد...“ لنین در عباراتی استعاری در این مورد چنین بیان می کند ”البته تشنگی باید رفع شود، اما آیا یک انسان طبیعی خود را در کوچه به روی شکم می اندازد تا بتواند یک جرعه از گودال کثیف بنوشد؟ و حتی آیا می تواند از پیاله ای بنوشد که لبه هایش با ده ها دهان آلوده شده است ؟“ این چنین بود که ترم های ارتجاعی ”ازدواج پرولتاریایی“ و ”خانواده سوسیالیستی“  پدید آمدند تا حدی که بعدها ”آیین همسر گزینی پرولتری“ نیز ساخته و پرداخته شد. ضد انقلاب استالینی هم دستاوردهای انقلاب اکتبر در زمینه زنان را مورد هجمه قرار داد، سازمان زنان (ژنوتدل) را منحل کرد و اعلام کرد که مساله زنان در شوروی حل شده است. تروتسکسیم هم -البته به غیر از جناح چپ آن که از تروتسکیسم گسست مثل ”قدرت کارگری“ یا ”سوسیالیسم یا بربریت“ یا ”اخبار و نامه ها“- موضعی سنتریستی داشت، علی رغم آن که از مشی انقلابی سخن می گفت و به افشای خیانت های استالین به دستاوردهای انقلاب اکتبر در زمینه زنان می پرداخت، اما در ترم ارتجاعی ”خانواده سوسیالیستی“ گرفتار بود، با چشم پوشی بر ستمدیدگی سیستماتیک زنان در سرمایه داری دولتی و با دولت منحط کارگری خواندن شوروی و اقمار، انقیاد زنان در این نظام ها را ناشی از خیانت های رهبری رژیم های آن می دانست نه شکل خود ویژه ای از انقیاد طبقاتی زنان. با اسلام گرایی و و با الهیات رهایی بخش  به مغازله پرداخت (هنوز هم می پردازد)، در مورد مساله زنان و نیاز به زیبایی یا به انکار آن نیاز پرداخت و در کنار جریانات راست هوادار سانسور قرار گرفت و یا تسلیم الگوهای بورژوا-امپریالیستی زیبایی آمریکایی شد.
در چنین شرایطی و در غیاب الگوی رادیکال و انقلابی مارکسیستی در مساله زنان بود که خوانش های فمینیستی چپ زاده شد. (با دستاوردهای مهمش و با انحراف های نظری مهم ترش)

مارکسیسم-فمینیسم
مارکسیسم-فمینیسم با تئوری پردازانی چون هایدی هارتمن، میشل بارت، مارگارت بنستون، ماریا رزا دالا کوستا ظاهر شد و با اتهام کور جنسی به مارکسیسم، سعی در تلفیق جامعه گرایی، خوانش خود از ماتریالیسم تاریخی و فمینیسم کرد و نقطه محوری بحث خود را عرصه خصوصی قرار داد (کار خانگی، روابط جنسی، تولید متل) در این میان بحث کار خانگی مهم ترین مساله را شکل می داد و حل آن از طریق اجتماعی کردن کار خانگی(بنستون) یا مبارزه علیه کار خانگی (دالا کوستا) به محور استراتژی های مارکسیست-فمینیستی  برای رهایی زن تبدیل شد. در این دیدگاه مردسالاری ( پاتریارکی) پیش از سرمایه داری دارای پایه مادی نیست و با سرمایه داری و رانش زنان به عرصه بازتولید و کار بدون مزد خانگی دارای پایه مادی می شود -بگذریم از تناقض آن با بحثشان پیرامون پیدایش خانواده حول محور ارث که یک پایه مادی مشخص است- این ادعا با آثار مستدل ماتریالیسم تاریخی (درباره تکامل مادی تاریخ، دفاتر قوم شناختی و منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت) در تقابل است و همین طور با شواهد و کشفیات متقن مردم شناسی. (آثار باکوفن و مورگان) ]گرچه تبیین های متفاوتی از این پایه مادی مردسالاری شده است اما در همه این تبیین ها که علی رغم اختلافات، نزدیکی هایی هم دارند، نفس وجود این پایه مفروض است.[ درباره اتهام کورجنسی به مارکسیسم هم که در بخش نخست نشان دادیم که مارکسیست های انقلابی چگونه و با چه نگرشی به مساله زن پرداختند. مارکس  بحث کار خانگی را به طور گذرا در بحث بازتولید و جزئی از آن مطرح کرده بود و علت آن که آن را مساله محوری (برخلاف مارکسیست-فمینیست ها) قرار نداده بود، نه کور جنسی وی  بلکه طرح مساله زن در ارتباط با مناسبات اجتماعی و اقتصادی  و کل سپهر طبقاتی، نه فقط خانواده و عرصه خصوصی بود. با این حال مارکسیست-فمینیست ها علی رغم اشتباهات نظری دستاوردهای مهمی نیز داشتند. مباحث غنی آن ها برای شناخت کار خانگی، شناسایی زنان خانه دار به عنوان سوژه های خود تکامل یابنده، افشای ستم بر زنان در شوروی و اقمار، نا کافی دانستن براندازی اقتصادی سرمایه داری برای محو ستم بر زنان، توجه به نقش ایدئولوژی در سرکوب زنان از جمله این دستاوردهایند.

سوسیال فمینیسم
سوسیال فمینیسم حاصل مباحثه مارکسیسم-فمینیسم، فمینیسم روانکاوی و رادیکال فمینیسم است. از نظریه پردازان این دیدگاه می توان به سیلویا والبی، زیلا آیزنشتاین، پاملا آبوت، کلر والاس و شیلا روباتم اشاره کرد. در این نگرش دو سیستم در نظر گرفته می شوند، سرمایه داری (برگرفته از مارکسیسم-فمینیسم) و مردسالاری (برگرفته از رادیکال فمینیسم). برای تحلیل مردسالاری هم از فمینیسم روانکاو و رادیکال فمینیسم به صورت توامان بهره برده می شود. در این دیدگاه نیز همانند مارکسیسم فمینیسم، اتهام کور جنسی به مارکس و مارکسیسم تکرار می شود. در این نگرش، مردسالاری فراتاریخی دانسته می شود و کمونیسم بدوی و مادرسالاری نادیده گرفته می شود. ایراد این نظر تنها در رد دوره ای تاریخی نیست، بلکه پاشنه آشیل آن در نگرشی است که در غیر تاریخی گری آن نهفته است، یعنی برداشت ایده آلیستی از مردسالاری، تبدیل آن به یک مقوله، نظام مفاهیم، ساخت ایدئولوژیک  که مستقل از مناسبات طبقاتی است.(گرچه با آن مناسباتی برقرار می کند و پیوندهایی دارد) از اینجاست که روانشناسی سوسیال فمینیستی، روانشناسی است در مفهوم فردی آن، بین مرد سالاری و سرمایه داری تعارض تبیین می گردد (چون مردسالاری ساختی مستقل دیده می شود که با ساختی دیگر می تواند تعارض کند) و برای مبارزه با مردسالاری، جهان  بینی زنانه لازم می شود که پدید آید (در مقابل مارکسیسم که جهان بینی کارگری دارد). اکنون به نقد جداگانه هر یک از این ایده ها می پردازیم .
روانشناسی سوسیال فمینیستی نظام جنس-جنسیت را بر اساس مردسالاری تعریف می کند یعنی در چهارچوب مناسبات قدرت میان زن و مرد، ایدئولوژی جنسیت. از این رو قائل به تقدم ساز و کار جنسی در فرآیند روانی است (هم فرویدی ها، هم نو فرویدی ها و هم لکانی ها) ایراد این دیدگاه در چند وجه است. اولین وجه آن ایده آلیسم است، تحلیل ساز و کارهای روانی از روی ایدئولوژی، مقولات، ... در غلتیدن به فردمحوری در تحلیل روانی و قائل شدن به فرد خود بنیاد. پیرامون مساله روانشناسی و تبیین صورتبندی رابطه جنسی، دیدگاه هایی در میان سوسیالیست ها وجود دارد که این تبیین را از ایده آلیسم و آشفتگی می رهاند.کونو این نظر را طرح کرد که شکل اجتماعی رابطه جنسی، منوط به شرایط مادی تولید است. کائوتسکی نیز بر این باور بود که عامل کلیدی در شکل گیری روابط ”جفت یابی“، تقسیم کار میان جنس هاست.کریستوفر کادول این مساله را صورتبندی موسع تری می بخشد. وی در ابتدا ماهیت اسطوره ای-ایده آلیستی روانشناسی فرویدی را تشریح می کند.(دوگانگی ابدی غرایز که ریشه در دوگانگی اساطیری دارد، تقسیم سه گانه متافیزیکی که یا واگشت را در پی دارد  یا حفظ وضع موجود و یا دوگانگی جاودان). او مفروضات روانشناسی را که به ایده آلیسم ره می برد نقد می کند (فرض تقدم روانشناسی بر جامعه شناسی، فرض فرا تاریخی بودن غرایز و سائق ها، فرض تقدم عشق جنسی بر  کارکرد اقتصادی متابولیسم، فرض دوگانگی های جاودان، فرض تقلیل گرایانه جنسی فرویدی). از این رو وی روانشناسی را بر مبنای جامعه شناسی بنا می نهد، جامعه شناسی که تاریخی، اقتصادی و مادی است و در نتیجه تعارض های جنسی، انحرافات، نوروزها را در سطح کلان وا می کاود و آن را بر اساس مناسبات طبقاتی تحلیل می کند. همان طور که الکساندرا کولنتای نیز چنانچه در بخش گذشته شر ح داده شد در ”ایدئولوژی کارگری و عشق“ و ”زنان و مبارزه طبقاتی در جامعه“، هم تحول صورتبندی های رابطه جنسی و هم بحران های دامنگیر آن را بدون توسل به اسطوره های روانکاوانه براساس تحلیل مناسبات اجتماعی-اقتصادی در تاریخ تشریح کرد.
سوسیال فمینیست ها قائل به پدیداری جهان بینی زنانه اند و بیان می کنند که در مارکسیسم، جهان از دید طبقه کارگر نگریسته می شود و پدیدآوری جهان بینی زنانه را ضرورت می دانند. این نگرش هم نشات گرفته از مقوله مردسالاری و فراتاریخی دانستن آن است. وقتی مردسالاری  به یک نظام فراتاریخی تبدیل می گردد، نقش کار در تکامل انسان، نقش تقسیم کار در پدید آمدن جامعه طبقاتی-مرد سالار ثانوی می شود و عامل جنسیت برجسته می گردد. ]این تاکید بر عامل اقتصادی نه دفاع از اکونومیسم، که هم مارکس و هم انگلس اقتصاد را در تحلیل نهایی عامل موثر و تعیین کننده دانسته اند و جنسیت، نژاد، ایدئولوژی، مذهب و ... هرکدام به عنوان مقولاتی با تعین مادی تاثیرگذاری مستقل خاص خویش را دارند، بلکه دفاع از ماتریالیسم در برابر ایده آلیسم است[ / برای شرح بیشتر این مساله رجوع شود به ”درباره ماتریالیسم تاریخی“ : مارکس و انگلس، ”نقش کار در گذار میمون به انسان“ : فردریش انگلس، ”مکاتبات مارکس و انگلس پیرامون ماتریالیسم تاریخی“، ”منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت“ : فردریش انگلس/ هم چنین جهان بینی مارکسیستی انسان باور است نه کارگری /رجوع شود به ”نامه به آرنولد روگه“، ”دستنوشته های اقتصادی و فلسفی 1844“، ”گامی در نقد فلسفه حق هگل“ و ”تزهایی درباره فوئرباخ“ : کارل مارکس/ منتها انسان اجتماعی و به طور تاریخی مشخص که در هر دوره تاریخی نقش تحول را بر عهده دارد  و انسان اجتماعی مشخص تاریخی عصر سرمایه داری، پرولتاریا (طبقه کارگر) است. از این رو زنان به عنوان سوژه های خود تکامل یابنده که رهایی انسان منهای رهایی آن ها و رهایی آن ها منهای رهایی انسان از مناسبات طبقاتی حاصل نمی آید باید با نگرش طبقاتی (یعنی ضد مناسبات طبقاتی) و ضد جنسیتی عمل نمایند (مقصود از عمل در اینجا همان پراکسیس یعنی فعالیت انقلابی-انتقادی است)  نه با جهان بینی زنانه که ملهم از ایده آلیسم رادیکال فمینیسم است که بر محور ارزش های زنانه (خواهری، عشق، صلح و ...) می باشد که به صورتی انتزاعی و نظرورزانه  پیش فرض های جنسیتی را به خود حمل می کند. سوسیال فمینیست ها بین مردسالاری و سرمایه داری قائل به تضادند. این هم ناشی از نگرش آن ها به مردسالاری به عنوان نظامی جداگانه است و همچنین باور به بی طرفی جنسیتی سرمایه داری که صرفا برای منافعش با مردسالاری سازگاری هایی می کند (علی رغم تعارضش). آنچه واقعیت دارد نه تعارض سرمایه داری و مردسالاری، بلکه تغییر شکل اعمال مردسالاری است -گرچه سوسیال فمینیست ها به این تغییر شکل هم قائلند- اما  چون آن را نظامی جداگانه می بینند و غیر طبقاتی، لذا این تغییرات برایشان تعارض جلوه می کند. همچنین سوسیال فمینیست هایی چون سیلویا والبی، طبقه را براساس مبادله تعریف می کنند و نه تولید  و این هم باز یک واگشت به اقتصاد سیاسی کلاسیک و کنار زدن مارکسیسم است. زیرا اقتصاد سیاسی کلاسیک است که در عرصه مبادله (بازار) متوقف می شود و مقولات و مناسبات را بر آن اساس تبیین می کند. با این حال سوسیال فمینیسم از جهاتی مهم است. نگرش چند راستایی، بهره گیری از روانکاوی، مباحث برای تبیین جایگاه تولید مثل.

آنارکوفمینیسم
آنارکو فمینیسم (فمینیسم آنارشیستی) با چهره هایی چون اما گلدمن، مارگارت سنگر، الیزابت گرلی فین، کارول الریخ از رادیکال ترین و انقلابی ترین گرایش های فمینیستی است. این دیدگاه در گذشته از شاخه های مختلف آنارشیسم، مارکسیسم،  نیچه و روانکاوی ملهم بود و امروزه با موقیعت گرایی، آتونومیسم و رادیکال فمینیسم  نیز آمیخته است. آنارکو فمینیست ها قاطعانه علیه سرمایه داری، دولت، مذهب، خانواده و کلیشه های جنسیتی اند،  اما مشکل آنها در فقدان نظام مندی، توهم نسبت به امکان رهایی فردی و بی اعتنایی سیاسی به سیاست است. آن ها بر دو اصل رهایی فردی  و ضد سیستم سازی تمرکز دارند و استراتژی آن ها برای رهایی زنان از این دو طریق است. مهم ترین اثر آنارکو فمینیستی، ”عشق و ازدواج“ اثر اما گلدمن است که در آن به بیگانگی نهاد ازدواج (خانواده) از عشق، ضرورت آزادی عشق از قید خانواده، مذهب و سرمایه می پردازد. آنارکو فمینیسم، تاکید ویژه ای بر نقش انقلابی آزادی عشق دارد و در واقع دیدگاه آنارکو فمینیستی را در شعار ”هر چه بیشتر عشق می ورزم، بیشتر می خواهم که انقلاب کنم / هر چه انقلاب می کنم، بیشتر می خواهم که عشق بورزم“  از شعارهای جنبش 68 فرانسه می توان دریافت. آنارکو فمینیست ها در جنبش انقلابی کارگری در فرانسه، اسپانیا و آمریکا نقش برجسته ای داشته اند. از جمله نقش آنها درIWW  (کارگران صنعتی جهان) و اعتصاب معروف ”نان و گل های سرخ“  یا اتحادیه شوالیه های کار. با این حال گرایشی فرعی و انحرافی در آنارکو فمینیسم وجود داشت که به احیای زنانگی و خانواده باور داشت از جمله لوئیز میشل، لی لی گر ویلگینسون، فرانسیس سوینی یا بنابر برخی قرائن، ویکتوریا وودهال. این گرایش یا به سمت احیای خانواده متعارف می رفت یا به سمت خانواده اشتراکی با ”بر کشیدن  روابط جنسی از سطح جسمانی به سطح روحانی“ که این گرایش آخری تحت تاثیر نظریه های روح گرایی بود و دیدگاه احیای خانواده متعارف تحت تاثیر آرای پرودون.